الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )

105

عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )

خوددارى كرد و عبيداللَّه گفت : او را به بازار پنيرفروشان ببريد و گردن بزنيد . بردند و گردن زدند . شاعر دربارهء قتل اين دو تن مىگويد : اگر نمىدانى كه مرگ چيست ، به هانى و پسر عقيل در بازار بنگر ؛ به پهلوانى بنگر كه شمشير چهره‌اش را مجروح ساخت و به پهلوان ديگرى كه پيكرش از بام زندان به زير افتاد . پس از رسيدن فرمان امير داستان آن‌ها بر سر زبان تمامى رهگذران افتاد . تنى را مىبينى كه مرگ رنگش را دگرگون كرده و خون آن به هر سو روان شده است ، جوانمردى كه از هر جوان سرزنده‌اى ، سرزنده‌تر و از هر شمشير دو دم صيقل خورده‌اى ، بُرنده‌تر بود ؛ آيا اسماء ايمن بر مركب‌هاى رهوار سوار خواهد شد ، با اين كه مذحج او را مخفيانه مىجويد ؛ پيرامونش بنىمراد مىچرخند كه همه هوشيارند و در پرس‌وجو . شما اگر براى برادرتان خونخواهى نمىكنيد . پس جويندگانى باشيد كه به كم خرسندند . عبيداللَّه پس از به شهادت رساندن مسلم و هانى ، سرهاشان را نزد يزيد بن معاويه فرستاد و به كاتب خود ، دستور داد تا ماجراى آن دو را به وى بنويسد . او نامه‌اى بلند نوشت و نخستين كاتبى بود كه نامه را طول و تفصيل داد . چون عبيداللَّه آن را ديد نپسنديد و گفت : اين طول و تفصيل‌ها چيست ؟ اين زياده‌گويىها يعنى چه ؟ بنويس : « امّابعد ، ستايش مخصوص خدايى است كه حقّ امير مؤمنان را گرفت و از گزند دشمنان مصونش داشت . به اطّلاع امير مؤمنان مىرسانم كه مسلم بن عقيل به خانهء هانى بن عروهء مرادى پناه برده بود . من بر آنان جاسوس گماشتم و مأموران مخفى را پنهانى فرستادم و آنان را فريفتم ؛ و بيرون كشيدم و خدا مرا بر آنان چيره گردانيد . آنان را آوردم و گردن زدم و سرهاشان را با هانى بن ابىحيّهء همدانى و زبير بن اروح تميمى كه از فرمانبران و خيرخواهان هستند ، نزد تو فرستادم تا امير دربارهء هر موضوعى و هر چه دوست مىدارد از آنان بپرسد ، زيرا اينان دانا و راستگو و فهميده و پارسايند . والسّلام . » يزيد در پاسخ نوشت :